گنج عریان · بخش ۲۱۸ از ۵۱۰
عاقبت دیدی همه خسته دلان
سربه محراب زدن بادل وجان
تابگیرند نشان ازشاه مان
غافلان مرگ هنوزدرپی جان
ازخودگذشتم تا تورا پیداکنم
با صلیبت دل رابرپاکنم
فصل آغاز دل برهان کنم
ناقوس عشق شوم پیمان کنم
اوخبرداد به من دراین سرا
آمدن نزدیک هست درجمع ما
دوستان می پرسم ازشما
ماندن اینجا عشقی هست تورا
ازهمه پرسیم تورفتی تاکجا
قصه پنهانست می دانی چرا
برکسی داور نباش دراین سرا
می بازی درایمانت خدا