| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۲۱۶ از ۵۱۰

216

قصه گویم فریادم توئی

یادمن هستی ویادم توئی

گرتوراجویم همراهم توئی

بیخبرازحال خویشم چون توئی

آئینه تصویر من درتوگواهست

گه جوانی گه پیرگشتم نماست

این دلم دورازاین تصویرهاست

لحظه ای بااوشدن اسرارماست

من نگفتم هیچ شعری درنقوش

درمن خالی بودهر خروش

اوکه بامن بود میگفت نکوش

باتوهستم درتوهستم دوش بدوش

اوکه بامن بودگفت اسرارراه

آنچه می بینی زماهست قصه ها

جز کلامم تونران اندیشه را

بامن باش آنچه میگویم تورا