| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۲۱۵ از ۵۱۰

215

وقتی شدی درمن عیان

روحت پرکرد روان

ازتوگفتم ای نشان

درجمع عاشقان

راهم شروع راه شد

عشقش درمن واشد

چون اختری مأواشد

روح سخن گویاشد

کارفردا را امروز مچین

شاید فردانباشی درزمین

انبارچشم گم کن یا نبین

تا که آسانترروی ای خوش نشین

درمن گناهان بود زیاد

گفتم تورادارم یاد

بخشیدی من رانهاد

گفتی بمان باروح شاد