گنج عریان · بخش ۲۱۴ از ۵۱۰
من دیوانه کجا وتوکجا
ازسرلطف بگیردست مرا
تابدانم تومراداری نگاه
زیرچترتومنم مه لقا
چشم دنیا حیله هاکردبرمن
تامرادورکند ازعشق من
روح درمن میگفت سخن
تا نیفتم به دست دشمن
هرچه گفتم باورم کس نبود
عشقم درمن باروح زنده بود
آنچه گفتم عاشقان قصه نبود
اودرمن سّرعریان می نمود
گفتم ازدردم مرادرمان کنی
عاشقی هستم مراعریان کنی
کس نداند مراپنهان کنی
پیش توآیم مرا خادم کنی