| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۲۰۵ از ۵۱۰

205

عاقبت دردم به درمانی سپرد

عشق دل رابه رحمانی سپرد

نوعروسی بودم باخود برد

برمهمانی شاه من راسپرد

هردم ازآهم دعائی می کنم

قصه دل راگواهی می کنم

شاید اورادرخود مأوائی کنم

بگذرم ازخود دل راهی کنم

اوداد برما هرآنچه بود

من نگاهم دراو محکم نبود

دیده میخواستم شیطان گفته بود

تاکه افتادم مرااوربود

اینجا تماشاهست فریب

دردیده عشق هست بی نصیب

بنگر دردل آن قریب

باتو سخن گوید حبیب