گنج عریان · بخش ۲۰۵ از ۵۱۰
عاقبت دردم به درمانی سپرد
عشق دل رابه رحمانی سپرد
نوعروسی بودم باخود برد
برمهمانی شاه من راسپرد
هردم ازآهم دعائی می کنم
قصه دل راگواهی می کنم
شاید اورادرخود مأوائی کنم
بگذرم ازخود دل راهی کنم
اوداد برما هرآنچه بود
من نگاهم دراو محکم نبود
دیده میخواستم شیطان گفته بود
تاکه افتادم مرااوربود
اینجا تماشاهست فریب
دردیده عشق هست بی نصیب
بنگر دردل آن قریب
باتو سخن گوید حبیب