| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۲۰۱ از ۵۱۰

201

خلعتی از او دارم  بدل

غافلان گویند نشانم ده چو مِل

برشما گویم عزیزان سهیل

عشق دل روح هست نیست گِل

درنام توعریان منم

روح توشد باطنم

ای عاشقان ازاومنم

درالهام حرف میزنم

بیش ازاینها شوق تودارم بدل

مستم ازهرواژه میگوئی بدل

جزتو ماراکس نخواند زگِل

می بری مارا سرآخرمنزل

سپاس وشکر من درتوعیان است

تومی دانی دلم یک آشیان است

چنان روحت درمن روان است

فقط جسمم حضورش درمکان است