گنج عریان · بخش ۱۸۷ از ۵۱۰
همیشه من حقیرم اوست قدرت
مرا با عشق خود داد رحمت
خراب خانه ائی بودم به ذلت
ازاونورانی گشتم به همت
راویم من ازندائی عشق خود
عاشقان برمن روحش راسپرد
پرشدم ازاو جانم مُرده شد
چشم دل رابسوی خود گشود
تابکی کورند این مردمان
شهوت جان راکردند پرتوان
اوندید همسایه رفت ازمیان
باخود چیزی نبرد ازکاروان
گفتم برما بده گنجی غنی
گفت دادم فیضم بامنی
گرمراباجان ودل باورکنی
توغنی گشته ائی درباطنی