گنج عریان · بخش ۱۸۶ از ۵۱۰
مارا سپاس مان بگیر
درخود کن ما راضمیر
ازتورسیم ما برکبیر
توبزرگی ای قدیر
گنج بی پایان دل توئی
عاشقی هستی وجانت داده ائی
برکه گویم توخدازاده ائی
ای خداوند درماچون باده ائی
قصه گوها قصه ام رابرده اند
برخود راوی شدند ومُرده اند
اوندانست زنده روح باید شوند
این کلام سّر رابرخود دهند
در خداوندمن ها ما میشود
قدرت انسان الغاء میشود
هرچه داری ازخود وامیشود
بااو هستی و دریا میشود