گنج عریان · بخش ۱۸۳ از ۵۱۰
حکایت قصة عشق هست تنها
بجزاو عاشقی نیست دردلها
بریزبیرون زخودشهوتهارا
به توعریان شود این آمدنها
حکایت هست آنهائی که رفتند
کسی پیدا نشد مانده باشد
همه آمدیم قصه چنین بود
زمانی رفتیم آنجا ماندنی بود
من دلم باتوست همیشه درنگاه
باتوخوابم درتوبیدارم براه
من نمی دانم چرااین روحها
بامن درجنگند ای قبلگاه
باتوام دنیایی من راکن فنا
من توراخواهم تومی دانی چرا
باتوهستم دورم کن از فتنه ها
چون که می دانم اینجایم چرا