گنج عریان · بخش ۱۸۲ از ۵۱۰
اهل رشتم پیشه ام عاشقیست
درمن چیزی بجزاونیست
می نویسم قصه ام آزادگیست
روح میگوید مراعاشق کیست
درکتاب عشق خواندیم بارها
عاشقان درمن بمانید تا بقا
بعدازآن وقتی آئید پیش ما
بامن خواهید بود تا انتها
همه گوئیم بدنبال توهستیم
توراباجان ودل می پرستیم
سرآخرداوری هست چه هستیم
به خود آئیم گاهی خود پرستیم
عزیزان بنگرید این خانه غوغاست
به هرجا نام اوست شکوفاست
کسی برخود نگیرازمن اینجاست
همه همدل شدیم اودردل ماست