گنج عریان · بخش ۱۸۱ از ۵۱۰
مراشادی درآن هست باتوباشم
برایت کُشته گشتم تا فدا شم
مراخوان با توآشنا شم
بدانی قصة عشقم که باشم
همه دردها بامن آشنا بود
هنوزم این دلم ناقوس راه بود
خداوندم درمن گواه بود
که نقش هستیم ازاوبپا بود
گفتم دردم کن دوا
زخمی شدم ازآشنا
وقتی اوشد مثل ما
براودعا کردم دعا
از توآموختم گذر
برمن زدن زخمی دگر
فریاد کردم داور
دردل دعا کردم نگر