گنج عریان · بخش ۱۷۷ از ۵۱۰
درمن سیاهی را ذود
روشن شدم ازاوزود
خام بودم آتش کشود
من راشاگردش نمود
وقتی زمان رفتن است
داماد دل منتظراست
باتو سرودهاخوانده است
تنها نیستی باتو هست
درشوق او گریان شدم
آمد برم خندان شدم
گفتم توراپیمان شدم
خندید ومن درمان شدم
ماسرود عشق خواندیم به جان
دردنیا مانداریم هیچ مکان
خوش بحال انسانها بی نشان
بااو نجوا دارند هرزمان