گنج عریان · بخش ۱۷۲ از ۵۱۰
من گناهان دارم دراوزیاد
اومرابخشیده درهرنهاد
تونشو داورمرادراین ستاد
اوتوراخواهد زد چوباد
رسد روزی اینجاکه تن پوشی نمی ماند
همه عریان عریانند کسی خودرا نمی خواند
فراموشند همه درخود نمی دانم چه میمانند
همه درخود رهاهستند چوپندارم که حیوانند
یادت هنوزم یادمه
گمگشته بودم دررمه
توآمدی بی همهمه
گفتی بیا درتوغمه
دُزدان بی محکمه
همراه شدن دررمه
گفتن ازاو درزمزمه
امّا نبودن ازرمه