| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۱۷۲ از ۵۱۰

172

من گناهان دارم دراوزیاد

اومرابخشیده درهرنهاد

تونشو داورمرادراین ستاد

اوتوراخواهد زد چوباد

رسد روزی اینجاکه تن پوشی نمی ماند

همه عریان عریانند کسی خودرا نمی خواند

فراموشند همه درخود نمی دانم چه میمانند

همه درخود رهاهستند چوپندارم که حیوانند

یادت هنوزم یادمه

گمگشته بودم دررمه

توآمدی بی همهمه

گفتی بیا درتوغمه

دُزدان بی محکمه

همراه شدن دررمه

گفتن ازاو درزمزمه

امّا نبودن ازرمه