گنج عریان · بخش ۱۷۰ از ۵۱۰
زنورت منّورشد دنیا
خداوندا برس برداددلها
کدامین دل برازندست اینجا
تومیدانی بده فیضت به آنها
بعد من قصه شکوفا میشود
سّراین عشق عاشقان وامیشود
ازمن نیست او گویا میشود
گنج اوعریان وغوغامیشود
خانه ائی من ندارم هیچ مکان
آن فرشته آمد برزبان
گفت مهیا شد خانه زخان
منتظرهستیم بیائی جمعمان
هرچه گویم گوش گیریدبه جان
ازخداوندهست ازمن نیست بیان
دل به اوبسپارید ای عاشقان
باایمان اینجا نیست آن مکان