| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۱۶۸ از ۵۱۰

168

جان ودل دادم به آن نادیده را

گفتم باایمان توراخواهم تورا

اوداد فیضش گشتم پربها

باروحش حرکتی داد مرا

من راه خود نکردم اختیار

اومن راگزید دراین دیار

درمن آتش گذاشت رهسپار

هرکجانامش بوددل شد بکار

هرکجاهستی درنامش بمان

ازخودبیرون کن آزُرده جان

گرخداوندباتوهست آرام بران

باروحش دردل اورا بخوان

شکر میگویم تورادرهر دمم

چون توهستی بامن همدمم

راز دل رابرتوگفتم محرمم

چون توهستی آشنا درهرتبم