گنج عریان · بخش ۱۶۷ از ۵۱۰
تمام دل به سویت دل نمایم
نمی خواهم زتودوری نمایم
که میدانم درجان پرتگایم
زمانی باتوام آسوده رایم
من دراین سرا بیگانه ام
عاشقم برمن گفت دیوانه ام
براو دل دادم پروانه ام
نوراوسوزاند مرادُردانه ام
هرچه گفتند برمن خاموش شدم
شکل اوگردم نه شکل خودشدم
تارسید جای فریادی شدم
گفتم من رابگیربی خودشدم
عاشقان خاری دراین دنیا گُل است
دیدی آخرعشقم چون سنبل است
باید دردی کشیم این ازگِل است
تارهاگردیم زخود این مشکل است