| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۱۶۵ از ۵۱۰

165

هیچکس ازخود نمی داند چه گفت

تا به اودل راسپاری نخست

اومیآید گوید باتودوست

باروحش سّرهارامی شکفت

عاشقان دراین سرای مردگان

درخود چیزی نگیرید بجان

گررسد روزی خداوند زمان

توبدنبالش نخواهی رفت گمان

روحش باماهم آوائی کند

عاشقان دانند چه غوغائی کند

گه مستیم ازاوخود می تند

گه درالهامیم حرفش می زند

ماهستیم راوی عاشق نکوست

ازدل میآید درکام دوست

آنچه آریم برزبان ازاوست

روح اودرما باماگفتگوست