گنج عریان · بخش ۱۶۰ از ۵۱۰
هرچه درجمع گفتند من خموش
با اوبودم مرا گفت به گوش
یک لحظه دیدم سردارموش
برسخنگو میگفت به کوش
ماازروحهای بد بیگانه ایم
بااو هستیم درون خانه ایم
درپناهش میرویم مستانه ایم
مابرای اویک دُردانه ایم
باتمام روح تورادارم نظر
دورشو ازدنیای حیله گر
عاشقم ازدیدها کن حذر
اوتورا نابود خواهدکرد دگر
درخوشیهایم توبامنی
در دردهایم تودرمانگری
برچه کس گویم تویاوری
ای خداوندم مراتودلبری