گنج عریان · بخش ۱۵۸ از ۵۱۰
من رسیدم به مراد دلخویش
آنچه گفتند مرادرپیش
توبده اودهد برتوبیش
قصه آنست تونگیری برخویش
من که گفتم دردمن ازبهراوست
خون بهایش پاک گردند دوست
برخودآئیداین همه ازکاراوست
عاشق هست برتونظردارددوست
بارها معجزها دیدی زمن
بازانکارم کنی درهرسخن
بیخبرازحال خویشی دوست من
گررهاباشی مُردی نزد من
من سلامت رازدل خواهم شنید
باتومن هستم نترس ازهیچ پلید
بامن گوئید من هستم آن نوید
گرپریشانی بدادخواهم رسید