| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۱۵۷ از ۵۱۰

157

هیچ وقت برخود نکردم نگاه

بامن بود آن نگاه آشنا

وقتی افتادم مراکرد بنا

برمن گفت باتوهستم بر پا

ازمن دورشدند نا باوران

می خندیدند به من درخودچنان

چون می گفتم خداهست عشقمان

اودست برپشتم زد گفت بمان

شادشادم درتوایمانست مرا

دل نکردم خم دراین کوره را

روح توبرمن آورداین ندا

بامن هستی بمان تاانتها

درایمان میتوانی کوه راحرکت دهی

ابروبادوخورشید فرمان دهی

درخود محکم بمانی جان دهی

درایمانت بامن فاتحی