گنج عریان · بخش ۱۴۹ از ۵۱۰
دردل شاید کمی ناباوری
دردعاباشی توپشت دری
اوشناسد کی هست آن دلبری
دربازگردد توآن تاج سری
باروحش عاشقان باهرکلام
اودرمن هست من هستم تمام
بااوازخود ندارم هیچ قوام
خارگشتم تابدست آرم کام
درسیاهی ها بودم بی خبر
در بُت ها می جویدم ظفر
آمدی برمن توائی تاج سر
گفتی بامن بیا هستم پسر
نفهمید کس گناهم عاشقی بود
مرا بیرون کردن زمعبود
که شاید بشکنند این تاروپود
ندانستند که عشقم مثل من بود