| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۱۴۹ از ۵۱۰

149

دردل شاید کمی ناباوری

دردعاباشی توپشت دری

اوشناسد کی هست آن دلبری

دربازگردد توآن تاج سری

باروحش عاشقان باهرکلام

اودرمن هست من هستم تمام

بااوازخود ندارم هیچ قوام

خارگشتم تابدست آرم کام

درسیاهی ها بودم بی خبر

در بُت ها می جویدم ظفر

آمدی برمن توائی تاج سر

گفتی بامن بیا هستم پسر

نفهمید کس گناهم عاشقی بود

مرا بیرون کردن زمعبود

که شاید بشکنند این تاروپود

ندانستند که عشقم مثل من بود