گنج عریان · بخش ۱۴۸ از ۵۱۰
هیچ نامی جزنام عیسی نبود
اوکلیدی بود درها می گشود
تو نداری نام عیسی درخود
توچطوردربهشت خواهی گشود
هرکسی جوید مکانی درسماء
او میداند بهشت هست آنجا
وقتی تو باورنداری پادشاه
تو چطور گوئی روم آن سرا
درنامش آرامشی هست مرا
باروحش زنده ام دراین سرا
وقتی با او هستم تا انتها
ای عزیزان این ایمانست مرا
نام عیسی عشق هست دلهای ما
باروحش پر کند جسم مرا
با خدایم وخداهست درما
بی نیازیم بااو هستیم براه