| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۱۴۵ از ۵۱۰

145

دیدم به چشم این جهان

کورند تمام مردمان

راه میروند بی نشان

مقصد ندارندهیچ مکان

ماهمه دنبال سمبلیم

هرکه رابینیم بدنبالش رویم

ازخودحرف میزنیم ماپیرویم

وقتی افتادیم زپا گویم خریم

قبل ازآنکه اورباید جان تو

پرسیدی ازخود وجدان تو

گرباشد دیگری جای تو

براوفریادزنی خصمی تو

ما گرفتیم توشه درراه خود

بی خبرازحال خویشیم اونمُرد

خون خودراعاشقان برماسپرد

اورا باید بگیریم درخود