گنج عریان · بخش ۱۴۵ از ۵۱۰
دیدم به چشم این جهان
کورند تمام مردمان
راه میروند بی نشان
مقصد ندارندهیچ مکان
ماهمه دنبال سمبلیم
هرکه رابینیم بدنبالش رویم
ازخودحرف میزنیم ماپیرویم
وقتی افتادیم زپا گویم خریم
قبل ازآنکه اورباید جان تو
پرسیدی ازخود وجدان تو
گرباشد دیگری جای تو
براوفریادزنی خصمی تو
ما گرفتیم توشه درراه خود
بی خبرازحال خویشیم اونمُرد
خون خودراعاشقان برماسپرد
اورا باید بگیریم درخود