| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۱۴۴ از ۵۱۰

144

دیدم فتنه ها بود این سرا

آدمها بودند درگناه

هرکدام دزد بودند درخفا

انسانها درعذاب سختی راه

من از دیار دلبرم

دانی درعشق دل می برم

چیزی ندارم دربرم

با اوشدم ازاوبرم

دانی گناه هست بیشمار

هرلحظه دررزمی به کار

یک روز افتادی کنار

دل رابده بر آن نگار

هرجا رسیدم درنفس

گفتم عشق بامن هس

خندیدبه من یک بولهوس

گفت عاشقی درهرچه هس