| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۱۴۳ از ۵۱۰

143

بیاد توشوم چشمم گریان

مراپرکن که هستم بی تونالان

چو روح می آید ازتودرمان

تورامیخواهم ای جان جانان

وقتی می بینی گناه دیگران

تونشو قاضی برایش هیچ زمان

چون خدادیده اورا درمکان

تونگیرجایش برایش حُکم مران

ما معلم هستیم پیش کسان

خود ناوریم از حرفمان

گویم دورکن گناهت هرزمان

آیا خود داوری هست نزدمان

چیزی درانتها از من نماندن

دیده راخالی کنم دراین زمان

توشه ام راداده ام برآن توان

اومیداند که هست درکاروان