گنج عریان · بخش ۱۴۱ از ۵۱۰
با توائیم ما را نظرکن
سختی ها راتو درکن
از روحها بر حذر کن
خود رادرما سپرکن
من به ناقوس تو نا قوسی شدم
ورنه گیج وگنگ بودم درخودم
آمدی من را گرفتی چون بدم
از من خود راساختی درخودم
من روحی تازه دارم زتو
روحها رفتن زمن دیدند تو
گاهی آیند سوراخم بی تو
وقتی آزُردم خوانم نام تو
انقدر شوق دلم هرلحظه دیدارتوست
چشم کورم ازجهان بیمارتوست
بر منه خسته نظر کن آن توست
گر ازیاد رفته ام یار توست