| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۱۴۰ از ۵۱۰

140

مرادرخود نهادی زنده باشم

چنان خاموش ودرتلاشم

کجا خواهم رسیدبی توباشم

پس هرمرده درخود گریه باشم

توازانسان شروع کردی بنا را

توساختی آدم رادراین راه

چنان آن دوشدند باهم هم آوا

فراموش کردند هستی توهمراه

من وما هرکدام درخودرهایم

توهستی برما بینی کجایم

یکی آدم شود خودرأی جایم

یکی انسان شود درتودرآئیم

خداوندا شراب دل توهستی

 بیا درمن شوم ازتومستی

مراپرکن زخودگویم که هستی

خداوندا خدایم تو هستی