| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۱۳۹ از ۵۱۰

139

نمی دانم زخود هرچه دانم

زتوآموختم آرام جانم

تودرمن هستی ازتوتوانم

وگرنه مرده ای دراین خانم

چو بارها نوشتم پیرم

به جسم ناتوان درفکرحقیرم

تودرمن بودی استاد دیرم

منم عاشق فقط ازتو کبیرم

همه جویند تورا درنام تنها

نمی خواهند دهنددل به توراه

چودورگردند می بینند بدیها

توراخوانند بیادورکن اینها

خدای ماخدائی هست تنها

توراباور نیست تثلیث اینجا

تو دورکن زخودخورشیدهرجا

که اوهم نوردارد هم گرما