| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۱۳۱ از ۵۱۰

131

سخن ازدل بران تاتوانی

نخوان وردهای دست خوانی

که دل می داند دراوست مکانی

فقط اورا بخوا تا زنده مانی

همه ازروح او گشتیم عاشق

نخواندیم ما کتابی ازعشق

چنان عریان نمودبرمااین عشق

نبودیم ما او بود عاشق

گهی درخود می تازیم چون باد

گهی غره هستیم با نژاد

اگر خوب بنگریم آدمی زاد

همه ازاو سرشتیم ازبنیاد

فقط یک نفر آمد ازآنجا

خداوندم بود تنهای تنها

بما گفت دوستان آئید برما

من هستم پادشاه آنجا