گنج عریان · بخش ۱۲۶ از ۵۱۰
حکایت بسیارهست من نگویم
زبان دل شکایت نجویم
مرا یاد داده آن نکویم
صلیبم با توست ازاو رویم
مرا دادن خلعت نزد آن یاد
نبودم لایقش گفتم به فریاد
تورا میخوانمت هردم میقاد
توئی درمن همیشه یاد
درتمام زندگیم دارم یقین
او بامن هست نمی افتم زمین
گاهی درخود شوم باحال کین
وقتی نامش آرم آید مهجبین
درکلام عشق منّور کن مرا
باتو باشم درتوباشم درسرا
جز تومن ندارم هیچ خدا
تو خداوند خدائی عیسی