| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۱۲۵ از ۵۱۰

125

اول خاری که درچشمان توست

بیرون کن ازخوددرگناست

بعد داور راببین او بیگناست

جای او ننشین دلت ازاوگواهست

خداوند خدایم هست حقیقت

چنان می خوانمش اورا به منت

که اوهست پادشاهم درجنت

مراپرکرده ازخود بامحبت

تورادارم این دنیا شناسم

تودادی اینجا برشیطان هراسم

بیفتم ازروحها خارباشم

مرا پرکن همیشه باتو باشم

عیسی چرا برداررفت

برمانظر کرد و گفت

آن وعده راباید شکفت

حکم پدربود ازنخست