| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۱۲۲ از ۵۱۰

122

ماهمه بودیم درناباوری

ازخدا دوربودیم ظاهری

اوآمد باعشق ودلبری

گفت من هستم اگر باوری

ما همه عاشق بودیم درهوس

عشق او برما داد نفس

مارا دور کرد از قفس

عاشقان دانند بجزاونیست کس

هرکه می گفت حکایت ازپدر

بی خبربودیم ما چون دربدر

ازخود چیزی نمی گفت تاج سر

عاشق بود چون خداوند قدر

مانمی دانیم کجای قصه ایم

گاه درمیقادو گه درمانده ایم

او میداند چراآشفته ایم

بین او باشیطان مانده ایم