| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۱۲۱ از ۵۱۰

121

پدر داند چرا بر اونیازیم

جز او هردم دردست بازیم

گهی درخود سرفرازیم

گهی افتاده پایم درهراسیم

مرا درخود معّمای نباشد

یقین دارم خدایم زنده باشد

مرادرروح هدایت گرباشد

نلغزم پاهایم سست باشد

به امید تودل حرکت نماید

وگرنه این بنا ریزد بغایت

دل آشفته شوی ازخدایت

بده سکان دل اوست راهنمایت

تو می بینی حکایتها دراو

هنوزم ناباورهستی ازاو

بپرس ازخدای زنده نیکو

چنان باروحش می آیداو