| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۱۱۹ از ۵۱۰

119

مرادرنام خود نامییم کن

مراباعشق خود راهییم کن

شوم شاگرد توآگاهییم کن

بدانند ازتو هستم جارییم کن

نمی خواهم شوم من اسیرئی

مرا گیرند برند درهرضمیرئی

تورا می خواهم تو دل پذیرئی

چو می دانم تو هستی قدیرئی

صلیب عشق هست اگر قدرش بدانی

چه کس جان داد تا توزنده مانی

بخوان اورا بدل اوست جاویدانی

اگر بااو بمانی درامانی

دلم بااوست حکایت کرده عریان

فقط باروح اوست دل خرامان

معّما روشن هست پیش انسان

خداوند خدا هست پادشامان