| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۱۱۷ از ۵۱۰

117

زندگی راما کردیم خراب

هرچه دیدیم درتخیل یاسراب

آوردیم باچنان آب وتاب

گفتیم ازاوداریم این ثواب

چرا دراین دنیا ما اسیریم

گناه دیگران درماست گیریم

بیا با خون اوخودرابشویم

بمانیم با او تا نمیریم

مراازخود پرکردی بغایت

تمام سلول درمن جایت

خوشم باتوچنان دل بارضایت

دلم باتوست هردم درسرایت

مرادراین سراجز توخوشی نیست

حکایت هم چنین هست گفتنی نیست

کسی با تو باشد داند چیست

که این دنیا سراب هست زندگی نیست