گنج عریان · بخش ۱۱۶ از ۵۱۰
هرچه میگویم زاوبرخود نگار
جزاو مارانباشد هیچ قرار
برخود آیم عاشقان درهردیار
او جان داد بهر ما بردار
تمام زندگیم درتو یه خوابه
تو دررویایم هستی نابه نابه
مرا باخوببر دل چون ربابه
بزن آهنگی خوش درمن ثوابه
به توگفتم دلم چون تارموی
به موهات بزن دل رانکوی
نگارعاشقم محبوبه خوی
به من گفتی درمن چون سبوی
همه فریاد من فریاد عشق بود
مرادراو فقط آرامشی بود
وگر نه خسته ازدنیای نمرود
خدا راکس نمی دید جز سود