| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۱۱۵ از ۵۱۰

115

ساقیم هردم درمیخانه بود

باشراب جانش پرمینمود

هرکه می نوشید گناهش رفته بود

بااودرخود شادی مینمود

ای عزیزان این سرادر دست شب

گمراهی پرهست درهرطرب

خودراباخون عیسی کن رطب

روحها بیرون رود درتاب وتب

گفتم ازآئینه های بیشمار

قصه رادرخود بگیر نقش یار

هرچه گفتند درخود آوربه بار

تا نگردی گم دراین کاروزار

تو اگرازدیده هاگردی حذر

ازخود بیرون کنی شیطان زر

خواهی دید خودرادرظفر

باتومی گوید سخن آن تاج سر