| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۱۱۴ از ۵۱۰

114

تو فریب چشم مخور درهیچ زمان

آنکه می بینی یقین هست دربدان

گرتو همراه باشی با شبان

دیده دل رانگر اوهست درآن

تومیدانی توراهردم ندایم

چنان با روحت آشنایم

مرا هردم می خوانی برایم

نگردم گم شوم درگنایم

درمن عشقیست همیشه باتو باشم

شراب مستیت درخود بپاشم

رهاگردم چنان درخودتلاشم

نمی خواهم زتو دورباشم

تا زدست جان نگردید رها

غافلید ازقصه های گواه

با روح فرمان کن برآن فنا

تا دل وجانت یک گردد براه