گنج عریان · بخش ۱۱۳ از ۵۱۰
کسی ازشب نپرسد مزارم
که جسم خالی وروح هست پیش یارم
من درروح بااورهسپارم
چو دیدم مقصد بینم نگارم
من همیشه بی قرارو درشتاب
کی رسد روزم روم ازاین سراب
یک نفر آمد به من گفت دل متاب
صف شلوغ هست تو بمان دررکاب
قصهٌ مادرسکوت هست عاشقان
تارسد روزی که فریاد زمان
آید ازآسمان درنزدمان
برکـِند این ددن باقومشان
دردل دارم دعاها برکسان
نشکنید عهد خود باآن شبان
گررهاگردیدنداریدهیچ زمان
گرگها می آیند دنبال تان