گنج عریان · بخش ۱۱۲ از ۵۱۰
ازاو ما درخود می رسیم
خام بودیم پخته گشتیم درتیم
روح خودبرمادادچون نسیم
دیگری مارا پدربودچون حکیم
ندیدی خدا جان رابه جانان داد
تمام دیده راازخود بدین سان داد
که انسانها رسند درحد آن یاد
خداوندم می آید به فریاد
مراازمادرهیچ نسب نیست
پدر هم درخود هیچ سبب نیست
خداوند باروحش درمن زیست
شدم عاشقش جز اوکسی نیست
سکوت قصه ام بشکن
سخن هاست ازتودرمن
بگویم هرچه دیدم من
به توآخررسیدم من