گنج عریان · بخش ۱۱۱ از ۵۱۰
باهمه بودم دلم اینجا نبود
درپی عاشق دعاوباسرود
می زدم فریاد دلم یاد تو بود
این دعا خانه نورش ازتوبود
هرچه گویم ازاو قاصرم
واژه هاقدرت ندارد دربرم
گفتم جان رادهم برمهترم
او جانش دادبرماگفت درم
درعشق اومعمایست عجیب
او جان دادبهر ماباشیم نصیب
این چه عشقیست ازاوهستیم غریب
تانشناسیم هستیم بی نصیب
من راه خود نکردم انتخاب
او بود من راگزید دراین سراب
بامن می گفت شدم بی تاب
ازحقایقها شدم بیرون زخواب