| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۱۱۱ از ۵۱۰

111

باهمه بودم دلم اینجا نبود

درپی عاشق دعاوباسرود

می زدم فریاد دلم یاد تو بود

این دعا خانه نورش ازتوبود

هرچه گویم ازاو قاصرم

واژه هاقدرت ندارد دربرم

گفتم جان رادهم برمهترم

او جانش دادبرماگفت درم

درعشق اومعمایست عجیب

او جان دادبهر ماباشیم نصیب

این چه عشقیست ازاوهستیم غریب

تانشناسیم هستیم بی نصیب

من راه خود نکردم انتخاب

او بود من راگزید دراین سراب

بامن می گفت شدم بی تاب

ازحقایقها شدم بیرون زخواب