گنج عریان · بخش ۱۰۷ از ۵۱۰
چهل اندی ازعمرم گذشت
از اویادی ندارم چه گذشت
اوچنان خودرادرمن کاشت
سرو تازه ام بلند یها داشت
تمام لحظه هام شکرتوگویم
همیشه بامنی ای نکویم
تو میدانی بجز تو نجویم
تو هستی عاشقم آبرویم
تو عاشقتر زمن هستی خدایم
توجان دادی بردار من رهایم
چگونه باید شکرت نمایم
توهستی بینهایت من کجایم
به فرمان تو گشتم انسان
رها کردم سرائی بی سامان
شنیدم کُشتنت دراین بیابان
بگفتم اینجاست فرمانده شیطان