| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۱۰۶ از ۵۱۰

106

لباس بزم ما دل هست تنها

نپوش خرقه یا لباس زیبا

کسی باتوست میداند این را

دلت بااوست یاهستی تماشا

من ازاوخواستم رهائی

مرا بیرون کند ازاین سرائی

که میدیدم درخود هرگناهی

عزیزان خون اوست درماپناهی

فکربیهوده مکن دل درخطاست

او درما همیشه فکر ماست

ما خودناباوریم شیطان براست

تا بدزد سست دلانی بین راست

چشم دنیا درمن مُرده بود

عاشقم این رادرمن دیده بود

هرچه گفتند دل خریداری نبود

قبل ازما اوبهایش داده بود