گنج عریان · بخش ۱۰۵ از ۵۱۰
من مزدم راگرفتم ازخدا
وقتی آئی می بینی آن سرا
باتو گفتم ازحقیقت باخدا
اوست داورعاشقان نزدما
فکر خود راباخداهمراه مکن
صخرهَ راباخاک یکراه مکن
دل را درخودت گمراه مکن
بااو باش وفکر راه مکن
هرچه دادو نداد دراوباورم
فکرخود بیرون کردم ازسرم
بااو بودم دیدم بردرم
او خدا بود گفت من بگذرم
درغرور خود نبین افتاده ام
با اوهستم دل راداده ام
پادشاهی درزمین جان داده ام
من ازاو آموختم دروعده ام