| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۱۰۲ از ۵۱۰

102

خواندی برغلاطیان چه گفت

قبل ازآنکه اوآید زجُفت

گفت آزادید درمن درست

گرتوخواهی بند بااوباش جُفت

سّرخدا در ما روان

شادیم ازاین روح چنان

برما کرد روشن کران

چون دلخوشیم باعشق مان

چشم دنیا را بدنیا داده ام

هرچه دادن برمن پس داده ام

تارسم براو بگویم زاده ام

ازبرای تو جانم داده ام

اومیداند همه اسرار ما

ما چرا بازی گریم پیش خدا

گاهی دل می دهیم باجان نگاه

ازاو خواهیم که برگردد به ما