| تهران --°

اعتراف شخص رنج دیده

20px
اشتراک

بگفتم باخودحرفی نگویم

زبان رادرسکوت بازجویم

مباداباشم درخطایی

که بدکاران بگویندتوسزایی

نگفتم حتی حرف خوبی

شدم خاموش چون گنگان بومی

درونم آتشی شدازدرد

نشدخاموش باشم من ازاین درد

سخن گفتم بااو زمانی

نشانم ده که هستم فانی

بگوبرمن توپایان عمرم

چقدرکوتاهست زندگانی

نفس چون برآیدسر آغاز

تومیگیری تمام گشته این راز

یقین دارند که اندک هست این ساز

ولی بازهم هوس داردازآغاز

 همش جمع می کنند مال وثروت

نمی دانند کی باشند به فکرت

ندارم دلخوشی خدایا

توهستی امیدم بارالهی

رهایم کن توازاین گناهان

نخندندبرمن احمق چو رندان

نگویم برهیچکس این ریش

توآوردیم باشم دراین کیش

بلای خودزمن دور گردان

تلف می گردم ازدست کتمان

تو خواهی داد مزدهرگناه را

تو نابود می کنی وابسته ها را

چقدر کوتاهست این زندگانی

مثال باد پاییزمی وزانی

خداوندا تو بشنو دعایم

نگیر نادیده این اشگهایم

دراین دنیا من هستم مسافر

غریبم همچو اجدادم درسیر

در آغوشم بگیر توپناهی

غضب برمن مگیرتوراهنمائی

بگیرمن را توقبل ازمردن

نبینم طعم تلخ بی توبودن


📖 بازگشت به فهرست مزامیر