بگفتم باخودحرفی نگویم
زبان رادرسکوت بازجویم
مباداباشم درخطایی
که بدکاران بگویندتوسزایی
نگفتم حتی حرف خوبی
شدم خاموش چون گنگان بومی
درونم آتشی شدازدرد
نشدخاموش باشم من ازاین درد
سخن گفتم بااو زمانی
نشانم ده که هستم فانی
بگوبرمن توپایان عمرم
چقدرکوتاهست زندگانی
نفس چون برآیدسر آغاز
تومیگیری تمام گشته این راز
یقین دارند که اندک هست این ساز
ولی بازهم هوس داردازآغاز
همش جمع می کنند مال وثروت
نمی دانند کی باشند به فکرت
ندارم دلخوشی خدایا
توهستی امیدم بارالهی
رهایم کن توازاین گناهان
نخندندبرمن احمق چو رندان
نگویم برهیچکس این ریش
توآوردیم باشم دراین کیش
بلای خودزمن دور گردان
تلف می گردم ازدست کتمان
تو خواهی داد مزدهرگناه را
تو نابود می کنی وابسته ها را
چقدر کوتاهست این زندگانی
مثال باد پاییزمی وزانی
خداوندا تو بشنو دعایم
نگیر نادیده این اشگهایم
دراین دنیا من هستم مسافر
غریبم همچو اجدادم درسیر
در آغوشم بگیر توپناهی
غضب برمن مگیرتوراهنمائی
بگیرمن را توقبل ازمردن
نبینم طعم تلخ بی توبودن