خداوندا توبادشمانم دشمنی کن(مزامیر35)
خداوندا توبادشمنانم دشمنی کن
به جنگ بادشمنانم خود تنی کن
بده سپروکلاه خویش
زتوخواهم کمک ای خدابیش
ببینند تورا ایشان با نیزه
مراتعقیب دارند ریزه ریزه
بگو برمن توهستی پناهم
خجل گردند توهستی گواهم
هر آنکس بد دارد دردل خویش
تو خارش گردان ازپس وپیش
شوند همچوکاه دردست بادی
نمانده هیچ اثرازاو نهادی
تمام راههاشان تاریکیست
دگرراه فراری نیست
نهادن دام بی سبب برایم
همه کندند یک چاهی برایم
زتو خواهم مراایمن بداری
همان چاه را برایشان واگذاری
توهستی شادی وجودم
نجات درتوهست ای تاروپودم
تموم هستی وجودم
توراخواند توهستی سجودم
تو می رانی مسکین را زهرغم
تو می جنگی با اشرارهردم
تمام شاهدانم دروغند
ندیده از من گویندوکوبند
تمام خوبیم رابد نمایند
مرا باحرفهاشان می سایند
دلم ازغصه پرگشته سیرم
دعا کردم برایشان تانمیرند
مثال داده مادرازدست
عزاداری میکردم به هرکس
زمانی من افتادم به زحمت
همه شاد گشتند دورزهمت
به گفتند برمن نا سزاها
مرااستهزا کردند هرجا
خدایا تابه کی انتظاری
رهایی ده جانم را زخاری
من آنگاه تورامی ستایم
تو هستی پیش هرکس خدایم
تو نگزاردشمنان برمن بخندند
تنفر دارند مسخره کردند
ندارند هیچ محبت دردلشان
نمیخواهند ببینند صلح ایشان
تو آگاهی خدایا ازدلاشان
مشو ساکت مرادور گردان
توبرخیزوبرایم دادگرباش
خدایا با عدالت داورباش
تونگزاردشمنان برمن بخندند
بگویند دردل پیروز گشتند
آنهای که شادند ازغم من
خجل گردند شوندشرمنده ازمن
وآنهایی که می گویند بزرگند
سرافکنده توگردان قادرمن
چه آنان تکبر دارند ازمن
تورسواشان کن درانجمن
وآنانی که خواهان من هستند
به شادی تورا می پرستند
من آنگاه ازعدالتهات گویم
تمام روز تورادردل جویم