| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۹ از ۵۱۰

9

 خداونداول معجزه کرد

سپس صبتحها باهمه کرد

سرآخرجانش بردارمیخ کرد

که ماباور کنیم اوهست در

دردل بادعا باش میرسد

غافل ازدنیائی بی خُرد

هرچه پنداری گناهی درنبرد

میکشد ناقوس دل رادرکمند

چوب دنیا بردلم هرروزبود

عاشقان دانید گناهم چه بود

این دلم تنها عشقش اوبود

دشمنم این رافهمیده بود

خداوندا نمیگیری توجانم

فقط با تومیخواهم بمانم

ستیزهست برمن آرام جانم

دراین گرداب چرا باید بمانم