| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۷۸ از ۵۱۰

78

هرکسی بانورایمان راه رود

باکلامش دل را روشن کند

سّرهابراو نمایان می شود

باروحش گفتگو ها می کند

من درراهم گناهها کرده ام

بادلی گریان توبه کرده ام

ازاودر دل شفا یم دیده ام

با روحش ازخوشی لرزیده ام

درپی مقصود گشتم من روان

تارسیدم مقصدش درکاروان

دیدم آن پادشاه پرتوان

درمحبت بودباما عاشقان

این سراتوشه ایست بهرراه

هرکسی توشه نگیرددرخطا

بااو باشی اوهست گواه

اودهد روحش شود درتوبنا